🔰 قسمتی از تجربۀ سرباز ارتش آمریکا، جرج ریچی

 

📌 من این پدیده را مکرراً مشاهده کردم، ارواحی که در میان مردم بودند (و هنوز متوجه مرگ خود نبودند یا آن را قبول نمی‌کردند). من روح یک زن را دیدم که از زن دیگری (که زنده بود) با عجز، التماس می‌کرد که یک سیگار به او بدهد، گویی بیشتر از هر چیز دیگر در دنیا به آن نیاز دارد. ولی آن زن که کاملاً از وجود او غافل بود یک سیگار برای خودش روشن کرده و مشغول به پک زدن به آن شد. روح آن زن با نیاز و اشتیاق فراوان پیوسته سعی می‌کرد که به سیگار او پکی بزند، که البته بدون فایده بود. این صحنه‌ برای من سرد و مورمور کننده بودند. من به یاد خودم افتادم؛ وقتی که می‌خواستم با افراد در راهروی بیمارستان حرف بزنم، در حالی که هیچ کس به من توجهی نمی‌کرد. آن‌ها هم مانند من مرده بودند.

 

📌 من زنی حدود ۵۰ ساله را دیدم که در خیابان، مردی با همان سن و سال را دنبال می‌کرد. او به نظر خیلی زنده می‌رسید و در حالتی پر اضطراب و با چشمانی پر از اشک مرتباً آن مرد را نصیحت می‌کرد و نکات مختلفی را به او گوشزد می‌نمود. آن مرد او را نمی‌دید و هیچ توجهی به او نمی‌کرد. من فهمیدم که او مادر آن مرد است و از اینکه هر دو حدوداً هم سن به نظر می‌رسیدند معلوم بود که سال‌هاست که از مرگ او می‌گذرد ولی هنوز آن مرد را دنبال می‌کند. در انجیل آمده است: «به دنبال گنج‌های خود بر روی زمین نگرد، زیرا آنجا که گنج‌های توست، قلب تو خواهد بود».

 

📌 تمام این افراد ارواحی بودند که باوجود عدم امکان تماس و ارتباط با دنیای زمینی، هنوز هم قلب و دلشان اسیر دنیا بود. در یک خانه، مردی جوان را دیدم که مرد مسنی را اتاق به اتاق دنبال می‌کرد و می‌گفت: «متأسفم پدر. نمی‌دانستم این کارم با مادر چه خواهد کرد، نفهم بودم». با اینکه من صدای او را می‌شنیدم، خیلی واضح بود که مرد مسن‌ آن را نمی‌شنید و او را نمی‌دید. مرد مسن‌ در حال حمل یک سینی به اتاقی بود که در آن زن سالمندی در رختخواب دراز کشیده بود. مرد جوان می‌گفت: «متأسفم پدر… متأسفم مادر».

 

📌 ما به یک کلوپ که فضای تاریکی داشت رفتیم که به نظر نزدیک به یک پایگاه نیروی دریایی بود. ملوان‌های زیادی جلوی پیشخوان صف کشیده بودند و در حال نوشیدن ویسکی و الکل‌های دیگر بودند. در آنجا ارواحی را می‌دیدم که سعی می‌کردند از نوشیدنی این ملوان‌ها بنوشند. آن‌ها بیهوده تلاش می‌کردند که جام الکل‌ها را از روی پیشخوان بردارند ولی دست آن‌ها در جام فرو می‌رفت. این ملوان‌ها متوجه حضور این ارواح در آنجا نبودند و تلاش سخت و ملتمسانۀ آن‌ها را برای نوشیدن جرعه‌ای الکل نمی‌دیدند. ولی این ارواح یکدیگر را می‌دیدند و می‌شنیدند و گاه گاهی بین آن‌ها جنگ و نزاع سختی بر سر یک جام الکل، که هیچ یک نیز نمی‌توانستند از آن بنوشند، رخ می‌داد. تمام این ارواح کسانی بودند که گرچه دستشان از زمین بریده و ارتباط آن‌ها با دنیای مادی قطع شده بود اما هنوز هم دل و نیازشان به دنیا بود.

 

📌 من متوجه شدم که تمامی انسان‌هایی که می‌بینم نوعی از هالۀ نور در اطراف خود دارند، نوعی مرز خفیف مانند یک میدان الکتریکی. ولی ارواحی که آنجا بودند این هالۀ نور را نداشتند. یک بار دیدم که یکی از ملوانان در اثر نوشیدن الکل زیاد از حال رفت. دو مرد دیگر زیر بغل او را گرفته و به کناری بردند. دیدم که هالۀ نورانی اطراف بدن او از ناحیۀ سر باز شده و بلافاصله یکی از ارواح وارد بدن او شد. به نظر می‌رسید که این ارواح نیز زمانی بدنی داشته‌اند، ولی چنان خود را به نوشیدن الکل وابسته کرده بودند که وابستگی آن‌ها از حد جسم گذشته ‌و به یک وابستگی فکری و روحی تبدیل شده است. حال که آن‌ها بدن خود را از دست داده‌اند، تا ابد از چیزی که تا این حد به آن وابسته هستند بریده شده‌اند، مگر برای زمان‌های کوتاهی که مالکیت بدن یک شخص الکلی دیگر را در دست بگیرند. تصور تا ابدیت این‌گونه زیستن برایم سرد و مورمور کننده بود.

 

🔰 این تجربه را به شکل کامل می‌توانید در لینک‌های زیر مطالعه کنید:

منبع فارسی:

http://neardeath.org/lifereview/george_ritchie/

منبع انگلیسی:

Kevin Williams NDE Website: http://www.near-death.com/experiences/notable/george-ritchie.html

کتاب:

“Return from Tomorrow” by George C. Ritchie and Elizabeth Sherrill, Revell Publication, December 1, 1996, ISBN-13: 978-08007

 

 

💫

‌‌